شعردان معین غنی زاده
این همان تنهایی است اینکه میزی باشد چای و سیگاری مدهوش. نوری مهتابگون که بر آن می بینی خبر کشتار کودکانی را با پیشانی های پاره شده این همان تنهایی است، تنهایی من و کودکان درونم. نه! به خویشم نمی دانم هرچه که هست همین جا آمده است! * * * می طلبد که به آغوشت باز گردم انگار در متن فراموش شده ام ، در تواتر خویش محوم و در سکوت خودم ساکن. شاید این اولین نوشته ی آخرین لحظه ی زیست من باشد شاید هم آخرین نوشته ی آغاز ِ بودنم بگذریم هر چه هم بر من بگذرد تو شعری و من ، من! به حال شکفتن دستانم؟ برگ هایی که از انگشتان من آویزانند انگار از ترس تو فتو سنتز را فراموش کرده اند! فریاد می زنم "دارد می زاید" زاییده می شوی از بطن فریادی چون قطره ای از ابر های سنگین. با کیف همیشگی ام بر دیوار آسانسور تن می سایم با اندیشه ی آسمان آسمانی که با زیباییِ بنفش اش نوای برف سر داده است ، چه شادمانیم از این برف ! شاید برای من هم تشکی دوخته است این آسمان تا چون تو بر آن بیارامم و لحاف سرد برف بر رویم بنشیند؛ نمی دانم چرا پرندگانی که ما بر تنشان می نشینیم و پهنه پهنه ی آسمان را می ستاییم، لرزان می پرند و می ترسانند عزیزانمان را ! نمی دانم چرا از کهنسالی ِ این پرندگان که من و تو را لرزان و پر واهمه به آسمان می برند نمی ترسم ! می دانم شاید من هم روزی بر روی همین تشک ، کنار تو بیارامم ولحافِ برف ناهنگام بر سیاه بختی مان دامن گسترد... بگو که آن دم به استقبالم می آیی بگو... ۲۰/۱۰/۸۹ می گفت : شعرت برایم لالایی است به خود زدم و گفتم : چه خوب ! از بی خوابی ام کسانی می خوابند. پسری آمده از بین حافظ خوانی پدر بزرگان از بین آجیل های مهیج و داستان های مادر بزرگان آمده تا دنیا را بخنداند و بگریند در برابرش آینه ها هندوانه را که می بینم یاد ِ خودم می افتم یاد ِ آمدنم یاد ِ یادگاری های این سالها یاد ِ یلدای خودم، این منم هندوانه ای با فهم وشعور یک انسان همین جا زاده شده ام ، رو در رویتان ... درگیر مکانم سردرگم حزن ِ بیهوده ی سال های گذشته ، ببین چگونه به بازی گرفته مرا آنکه آویزان کرده فاصله را در برابر دیدگانم. حال دیگر می خوابم با توّهم صدای کوبیده شدن دری که هرگز باز نمی شود. تا صبح صد ها معشوقه به سراغم می آیند و من یکایک شان را می بازم تکیه می کنم بر بالش و داستان خواب های تکنفره آغاز می شود همانجاست که درگیری ها رو می نمایند : در گیری با شعله ی کم سوی چراغ درگیری با نیمکت خالی ایستگاه و درگیری با هر آنجایی که به فکر وا می داردم. انگار صدها سال از خشکیدن شمعدانی گذشته که تنگ می شود نفس پرنده آنسوی شیشه ، تازه می فهمم که پنجره ی بی شمعدانی آنقدر هم زشت نیست که بی پنجره گی می آزرد ساقه های گل ِ بی زبانم را ، از این فهم تفسیرروایت کبر در من شروع می شود به یاد نمی آورم نیاورده ام که آخرین آموخته ی این جهانم را کجا می برم ؟ به دست که می سپارم تا یادی از آخرین معشوقه در آن باشد نمی خواهم به رویم بیاورید که من در مرگ تمام گیاهان نقشی داشته ام تا کامل شود ناگفته هایم و در عمق همین ناگفته ها خفه شوم و در سکوت بماند سکونم. بگذارید خود را دشمن بهار بدانم چون که میان پاییز و زمستان پا به میلاد گذاشته ام و این دو فصل هر سال به جانم می افتند تا از من انتقام بگیرند... تعجب نکنید اگر روزی به جلوه گاه زخمی رسیدید و جویای نشانی ِ گالری حزن شدید اشارتی به چهره ی داغان من کنند که کمی آنسوتر نشسته ام. شما که به نزدم می آیید انگار فیل های جنگ های تاریخ از رویم گذشته اند و تمام کلاغ های روی چنار همین چنار بالای سرتان را می گویم پاسخ اینجا نشستنم را خیلی خوب داده اند! دست هایم را اگر باز کنم پر میکشند موریانه ها به سویتان با دیدن نور زیبای چشمانتان می جهند خفاش ها از لای ناخن هایم با همان صدای مزخرفشان تا بترسید و بروید. اسم شما چیست که اینجا روبروی من،بالای سر من ایستاده اید! به گمانم آشناست صدایتان در پس گوش های جرم گرفته ام. هرگز از من نخواهید راحت باشم پا که دراز کنم مورچه ها فریاد می زنند بر سرم ناسزا و فحش می گویند: خراشیدی زمین را و رنجاندی ملکه ی زیبایمان را که زیرین زمین ِ زیر ِ پایت آرمیده بود و نر های بی مصرفمان ناز می خریدند بر دامانش! نه! نه! نزدیک نیایید آنسوتر باستید لمس من عاقبت خوشی ندارد! می دانم در دل می گویید : طفلک زده به سرش. به جواب سر پایین می آورم و می گویم : آری! زده بر سرم همان آفتابی که شما با آن روز می آغازید هر روز بر سر من می زند شب ها کف همین پیاده رو زیر ضربه های نور همان مهتابی می خوابم که شما شامگاهان پرده ی حریر اتاقتان را کنار می زنید و چهره خود بر آن می بینید! اصلا من کلا آدم سر خورده ای هستم و همگان خورشید ، ماه ، فلک و آدمیان به نحوی بر سرم زده اند. راستی آقا ، خانم من شما را می شناسم که اینجا در این پیاده رو ،زیر این چنار و کلاغهایش روبروی من ، بالای سر من ایستاده اید؟!!!
جرعه ای از نگاهم را که بنوشی تکه های تیز دلتنگی زخمه بر نای تو می زنند، چه فربه می شوند سیلاب های غم و جوانه می زنند گیاهان ِ سمی بر پهنه ی رود های
یاس آلود گر دستی به سوی اشکم دراز کنی، با اشاره ام دور می شوند رویاها و کافه ها خالی می شوند از امیدِ منتظران، با شنیدن همان آواز همیشگی ام پایان می یابد انگار دنیا بر رهگذران. تباه می شوم انگار آنجا که دستی به سویم دراز است و راه
برای یاری اش دور. نگاه کن ! قلبم دارد تیر می کشد، آنجا که نیلوفر آبی بر آغوشم خشکید تکه تکه
شدند خشکه های خون روی دستم و راهم رسید به پایانش . تا من چترم را باز کنم باران به پایان رسیده و تمام اوراق شادمانی ام خیس ِ خیس اند تا بیایم و دروازه ی شهر را بگشایم کودکان سیل زده و بیمار مرده اند، چه تاویل به جایی است اگر بگویم پایان یافته انگار روناس ِ این ریسمان
ها با لمس دستم . می دانی؟ چه بخواهم چه نخواهم فاجر ِ روزگارم نا توانی می چکد از سلول هایم و غرق می شوم در فریاد های غمگن بی خبران. نوری رفت تا شوق شنیدن آوایی برود تا خشک شود ریشه ی خاطره ای، تا ناگفته بماند گفتنی ها تا ناشنیده بماند شنیدنی ها... در تقلای ساحل ها در این گوشه ی شوره زار به سوزش آفتاب می نشینم تا که ماه رخ برافروزد و در آن سوی دریاچه خاطر عاشقانه ی دختران نمو کند در سفیدی گوهر تن شان که سرخ شده در تلالو آفتاب. شوری ِ نمک زاران که در شیرینی زبان دخترکان پایاپای ِ شادمانی مردمان ِ دریابار است علاقه اندود می شود با نسیم که از لابه لای کوهها و صخره ها بر جهت موج ها به سوی آدمیان روانه است تا گذارند رد بوسه هاشان را در نمک زار ساحل و فراموش کنند که خاطراتشان با دریاچه خشک خواهد شد... ساحل دریاچه ارومیه 1 مرداد 89 بیا برای لحظه ای در تکرار بی رمق ِ این تحاور با من همجوار باش و در نا همواری ِ سکوتم ، همصدا. بیا با نوازش انگشتت بر این سنگواره ی سیاه نقشی بکَش، با پهنای لمس مهربانت راه بر انتحار آرزوهایم ببند بیا ، بیا که مدت هاست توتالیترها اینجایند... * * * ناگهان چه هجومی می آورند سایه ها بر من ناگهان چه ناگزیر می پذیرم تیرگی را. از آن سوی تپه ای که تو بر آن نشسته بودی می گذشتم باد، نگاهت را ورق می زد، سبزه ها، از لابه لای انگشتانت پیچان ، پیچان می گذشتند و راه آسمان را می جستند ابرها، سبک بال تر از همیشه به سوی موهایت در شتاب بودند تا آرام گیرند بر گیسوان نرمینت باران ، خاصه به سمت گودی ِ چانه ات می بارید تا چشمه ها غبطه خورند زلالیت را خیل پرنگان، به سوی شانه ی تو روانه بودند تا برآنجا بیارامند زنبوران عسل، چالاک به سمت گل سرت می آمدند تا شهد زیبندگی با خود برند. ای بانوی کوهساران بلند! تمام دنیا محسور تواند و به سویت روانه تا خرامان تر و بی اعتنا تر روی برگردانی از من و نبینی ام. نگران پیرمرد فلج ِ کم سوادم که با آه ِ غم خرید نان امشب دکه ی فلزی ِ کم نورش گرم بود. بر حاشیه ی بزرگراه راه رفتیم سایه هامان فریاد بر آوردند : آی ما خسته ایم! بر حصار کنار پل تکیه دادیم پی گرفتیم صحبت هایمان را. سایه ات با نگاهی شاکی گفت : چرا ننشینیم؟ سایه ی من گفت: کله شان داغ است! انگار نمی فهمند سایه هاشان خسته اند . آنسوتر بر بیلبرد روی پل عابر نوشته بودند راه تو را می خواند... راه تو را خواند تو رفتی اما سایه ی خسته ات ماند من با سایه هامان راه رفتم تا شب... سحر گاه روز بعد دل من ابری شد باز رفتم به ابتدای بزرگراه و در حاشیه ی روز قدم زدم تو نبودی سایه ات نبود سایه ی خودم هم نبود.. در لا به لای صفحات این دفتر به دنبال سرنوشت خویش می گردم آنچنان که در کمد لباس به جستار مدادم حیرانم و عکس معشوقه ای را می یابم از گذشته هایی دور که در پس ِ گذر این سالیان از او تنها هیچی به یاد دارم و همین هیچ هنوز هم ویرانم می کند. چه مبهم است که خاطره انگیزتر از تمام ایام فراموش می شوند براده های دیروز های مُرده و من ِ کلافه همچنان سرگشته از گذشته صفحات سفید و تازه را ورق می زنم تا مکان مناسب ِ آخرین ناله ام را بیابم... خواستم برایت آهنگی بنوازم دیدم سازم شکسته، خواستم برایت شاخه گلی بخرم جیبم خالی بود، با خود گفتم حال که چیزی ندارم یرایت شعری بنویسم، دیدم دیشب که دستانم در دستانت بود تمام واژهایم را باخته ام اکنون دستانم از واژه هم خالیست... نه به شوق بهار، نه به ازدحام حوصله فرسای شهر، زیبا شد به خنده ی "امید" که با صندلی چرخدارش تا آخر دنیا می دود، به تبسم پر معنی ِ "وحید" که هرگز روح لطیفش اسیر مایع داخل سرم بالای سرش نیست. با این اعجاز دیوانه وار به پرسه قدم بر خیابان نهادم آواز پاهایم شنیدنی است حیران می گردند ابر ها بر بالای سرم خنک می شود تنم، قلبم اما داغ می جوشد. پناه می برم به کافه ی دلتنگی هایم اما کافه را بسته اند با قفلی بزرگ. امشب بهار می آید من هنوز دلتنگ پاییزم و دستانم جای خالی ِ توانم را به سختی جابه جا می کنند... برای دیدن عکس های این روز ادامه ی مطلب راببینید. شعر دیگری هم در ظهر روز آخر سال روئید:. ظهر و رستورانی فرنگی نوای میشل ِ بیتلز نگاهم گرم ، همچون فلفل سیاه و ساعت هایی که به بهار نزدیکم می کنند بهاری تنها....

ادامه مطلب
| www . night Skin . ir |


